شمانیوز

با ما در این مطلب همراه باشید تا اس ام اس و متن هایی زیبا درباره رفیق و دوست نامرد و بی وفا را در ادامه این مطلب بخوانید.

با ما در این مطلب همراه باشید تا اس ام اس و متن هایی زیبا درباره رفیق و دوست نامرد و بی وفا را در ادامه این مطلب بخوانید.

 

اون لحظه که گفتی – یکی بهتر از تورو پیدا کردم

یاد اون روزایی افتادم که به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترین رفیق رو دارم

 

 

هرروز این عشق یکطرفه را طی می‌کنم

یک بار هم تو گامی بدین سو بردار

نترس جریمه اش با من

 

 

آنان که بودنت را قدر نمی‌دانند

رفتنت را نامردی می خوانند

 

 

این جا زمین است ، زمین گرد است

تویی که مرا دور زدی . فردا به خودم خواهی رسید

حال و روزت دیدنیست

 

 

نمیدانم تا کی بامن میمونی

ولی تو این برهه از زندگی اتفاق خوبی بودی

 

 

ای چشم تو چشم عالمی را همه ی چشم

من چشم ندیده ام چو چشم تو به چشم

چشمم زمیان چشم، چشم تو گزید

چشمی که برای عالمی ناز خرید

 

 

به هر کس می‌کنم از مهرجانم را فدا همچو عقرب می‌زند نیشم

 

 

میشود سوخت

ولی ساخته دست ببینیم

میشود ماند

ولی هیچ نبینیم

من میان این همه ی

ساخته و سوخته ها

سردرگمم

گم شده ام

بازهم محتاج با تو بودنم

سوخته ام و دیده ام

عشق را بین دو منقار پرنده

در بین بال گرم هر پرنده

من نه پرنده شده ام

 

 

من نیازم نیست باران و بھار

من نیازم نیست لطف روزگار

من نیازم دست های او شده

که دلم از مھر اوجادو شده

کاش برگــردد بیاید سوی من

که بہ فریاد آمده گیسوی من

یکی نوازش می تواند جان دهد

بوسه اش بر درد من درمان دهد

 

 

این چه نگاهیست بمن می‌کنی

ناز ندیدم من از این بیشتر

می کند این نوع نگاهت مرا

شاد ، ولی آه غمین بیشتر

فلسفه ناز نگاه تو چیست؟

دلبری صورت ماه تو چیست؟

هرکه به نظاره نشیند تورا

می زنی ماه ، به زمین بیشتر

ناز تو در پرده سخن گفتن است

از سفر اینگونه بمن گفتن است

از همه ی غم باز تری ماه من

ناز تو ای پرده نشین بیشتر

لایق زیبایی دست ب دست منی

بی تو شود چین به جبین بیشتر

 

 

کتابی را میخواهم

ناخوانا

که در لابلای سطرهایش

خیالی را تماشا کنم

گنگ

و آرزویی را ببینم

ناممکن

کتابی ‌را میخواهم

ناخوانا

که من باشم و من و من و

فقط من بدون هیچ رهگذری

 

 

 

گاهی وقت ها… دلت میخواهـد… یکی را صدا کنی و بگویی سلـام می آیی قدم بزنیم؟” گاهی آدم چه چیز هآی سـاده ای را ندآرد

 

 

اشفته دلان را هوس خواب نباشد**

شوری که به دریاست،به مرداب نباشد**

هرگز مژه بر هم ننهد،عاشق صادق**

انرا که به دل عشق بود،خواب نباشد**

 

 

 

مچاله ام کن ؛

در آغوشت **

من اوج آرامشم

طوفان آغوش توست ***

 

 

چه می‌کشم از دوره ای که باورم سرکوب شد تا بدتری آمد به چشم بد لاجرم محبوب شد

من مشت در گل مانده ام با ساقه ی دستان تو شاید زمین آماده ی یک اتفاق خوب شد

من عاشق چشم تو و خواب نگاه تو شدم چشمان تو شرط من است مشروطه خواه تو شدم

با این همه ی بگذار من بر عشق تو تکیه کنم یک شب بدون درد در آغوش تو گریه کنم

 

چون عاشقت ناز تو رابا قیمت جان می خرد از گندم گیسوی تو بر سفره اش نان می برد

هرکس تو را از من گرفت دلسنگ چون دیوار بود این سر بجای شانه ات همواره روی دار بود

من عاشق چشم تو و خواب نگاه تو شدم چشمان تو شرط من است مشروطه خواه تو شدم

با این همه ی بگذار من بر عشق تو تکیه کنم یک شب بدون درد در آغوش تو گریه کنم

 

 

راه می افتم تو خیابون

هرجا رو می‌بینم یاد تو می افتم

یاد قدم هات

راه می افتم تو خیابون

پر بغض تو سینم یادته می گفتم

مال من غمات

این خیابونا عطرت دارن همیشه

عطر تو که کم نمیشه

عطر تو که کم نمیشه

این خیابونا منو که بی تو میبینن

زیر پای من میشینن تا رسیدن

 

 

میتوان در قلب های بی فروغ

لحظه ای برقی زد و خورشید شد

میتوان در غربت داغ کویر

آن ابری که می بارید شد

 

 

 

چه میشود تو صدایم کنی به لهجه موج

به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

تو هیچوقت پس از صبر من نمی ایی

در انتظار چه خالیست جای چشمانت

 

 

تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه

کاشکی بجز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت

یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت

 

 

رویای من همیشه به یاد تو سبز بود

رفتی و حرفی از غم رویا نمیشود

رفتی و دل میان گلستان غریب ماند

دیگر بهار محو تماشا نمی‌شود

 

 

نمیدانم چرا رفتی

نمی‌دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کی ، برای چه

 

 

من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی‌دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

چه می شد گر دل آشفته من

هر چشم تو عادت نمیکرد

و ای کاش از نخست آن چشمهایت

مرا آواره غربت نمیکرد

 

 

تو را آنقدر در دل می سرایم

که دل یعنی ترا زیبا سرودن

فدای تو شقایق احساس

و رویای بی آغاز سرودن

 

 

و حالا انتهای کوچه شعر

منم با انتظاری مبهم و زرد

ولی ایکاش جادوی نگاهت

غزل های مرا تاراج نمی‌کرد

 

منبع : پارس ناز

آیا این خبر مفید بود؟
جهت مشاهده نظرات دیگران اینجا کلیک کنید

آنچه دیگران میخوانند :
    تبلیغات متنی
    
    روی خط رسانه